هوا که خوب باشه، همیشه پنجرهء راننده رو تا ته میدم پائین. خیلیم خوشم میاد که دستمو مثِ راننده تاکسیا، بذارم بیرون. اصلاً "راننده تاکسی" یکی از شُغلای محبوبِ منه. موقعِ رانندگی هم زیاد حرف میزنم. تنها کاری که همزمان با رانندگی نمیتونم انجام بدم، دید زدنِ افرادِ صندلی عقب از توی آینه س. وگرنه هم میتونم دقت کنم تا اسم فیلمِ اکران جدیدِ سینمای بی سر درِ اونورِ خیابون رو از روی پوسترهاش بخونم، هم میتونم پنجاه متر مونده به پلیس؛ تند و تند سگکِ کمربندمو فرو کنم تو جاش (که این مورد بسیاااار دیده شده در من)، هم میتونم خیره بشم به مدل مانتوی خانومی که منتظر تاکسی وایساده، هم میتونم توی سربالائیِ تندِ نرسیده به کوچمون؛ یه چشمم به نیم کلاج باشه و یه چشمم به وارد کردنِ رمزِ قفلِ گوشیم، و هم میتونم چیپس با طعمِ ماست موسیر بخورم و فولدرِ آهنگو عوض کنم.
دقیقاً مثِ قوانینِ زندگیِ واقعی؛ قوانین رانندگی رو هم گاهی رعایت میکنم، گاهی نه. اگه بهم مدالی چیزی بابتِ این کار میدن، باید بگم که هرگز آشغال از پنجره پرت نمیکنم بیرون. حتی پوستِ(!) یه آدامسِ کوچولو. و بشدت بدم میاد از آدمهای ماشین جلوئی که یهو میبینی یه چیزی از پنجره شون پرواز میکنه بیرون!
زیاد اتفاق میفته که چند متر مونده به تقاطع، چراغ یهو زرد میشه و من به جای اینکه همچون آهوئی سر به زیر و خرامان، پُشت خطِ عابر پیاده توقف کنم؛ چونان اسبی که شلاقِ آتشین بر فُلان جاش کوفته باشن بر گاز فشرده و بر سرعتِ خود افزوده و با موفقیت چراغ قرمزو رد میکنم. برا این چی؟! مدال نمیدن؟! ^_^
همین پریروزا، یه دور برگردونِ ممنوعو با موفقیت دور زدم. البته جمعه بود و ظهر. به من چه خو! میخواستن اون کافی شاپه تعطیل نباشه تا ما الکی نریم توی اون بلواره. بعدش باید هزار کیلومتر میرفتم تا دوربرگردونِ قانونی. همونجا یواش دور زدم دیگه. هیشکیم ندید.
راه داشته باشم، تُند میرم. کاری هم ندارم سرعت مُجاز چنده. ولی توی شلوغی و بدبختی، بسیار محتاطم. اغراق نیس اگه بگم شیش تا چشمِ اضافی دارم در رانندگی. توی هر مقوله ای حواسم پَرت باشه، توی رانندگی مطلقاً نیس.
معمولاً به آدمها هم زیاد راه میدم. ولی خیلی سعی میکنم که "حرص درآر" نباشم. و خیلی هم متأسفم که اکثریتِ قریب به اتفاقِ راننده های حرص درآر، خانومن! بلاتکلیف، محتاطِ افراطی، هراسان، شالِ افتاده... بعضی وقتا پُشت یه راننده که قرار میگیرم، لازم نیس دقت کنم تا ببینم موهاش پوشونده س یا نه! در جا میفهمم خانومه :|

چن تا چیز هم در حدّ مرگ عصبانیم میکنه در رانندگی. یکی انحراف به چپِ ماشینِ سمتِ راست، یکی کور بودنِ راننده ها و ندیدنِ راهنمایِ چشمک زنِ تو، یکی پیاده هائی که حس میکنن در قلبِ خیابانِ شانزه لیزه دارن قدم میزنن، یکی نامردائی که میتونن راه بدن و نمیدن، و یکی هم کلاً آقایونِ پُر رو! طرف داره ورود ممنوع میاد ها! بعد به جای اینکه نادم و پشیمون باشه و یه گوشه رو بگیره و بره، قوقولی قوقو هم میکنه :@
وانت نیسان های آبی هم که دیگه گفتن ندارن.عاشقِ رانندگی در ترافیکم؛ مخصوصاً شب. ماشینِ دنده اتومات هم دوس ندارم. ماشین باید دنده داشته باشه و گاهی موقعِ عوض کردن، جا نره و قژژژژ صدا بده حتی. عاشقِ چراغ ترمُزم. خیلی دلم میخواد رانندگی در سفر رو هم تجربه کنم، با همسفرانی با سلیقهء موسیقائیِ مشابه...
ماشینمونو اساساً ماشینِ خودم میدونم. هر از گاهی هم خودم شخصاً میرم میشورمش توی پارکینگ. بعد برای اینکه یکی از همسایه ها نیاد و اعتراض نکنه که آب رو داری هدر میدی -البته تابحال کسی نیومده- پارکینگ رو هم میشورم. ینی آب میپاشم به همه جاش تا به نظر خیس و تمیز بیاد. بعد اگه کسی بیاد و ببینه، دیگه روش نمیشه چیزی بگه. چون زحمت کشیدم و پارکینگو شُستم :دی
هنوز بعد از این همه مدت، رانندگی برام روتین نشده. هر بار -و دقیقاً هر بار- ذوق و هیجان دارم براش. هیجانی به معنیِ کِیف کردن. انصافاً خال هم تابحال به ماشین ننداختم. البته دروغ چرا! یه بار داشتم درِ ماشینو باز میکردم که بشینم و از پارکینگ درآم، یهو ماشینِ یکی از همسایه هامون اومد که بیاد تو. خب من باید اول در می اومدم. این بود که هول شدم، و در برابر چشمانِ نیشخندطورِ همسایه مون، قشنگ دو تا درِ سمتِ شاگردو مالیدم به ستونِ وسطِ پارکینگ. یک جراحتِ عمیقِ شرم آور افتاد روی هر دو تا در.
یه بار دیگه هم فیس تو فیس چسبیده به شمشادهای خشکیدهء باغچهء یه کوچه ای پارک کرده بودم؛ بعد خواستم دنده عقب بگیرم، شمشادها سپرِ جلو رو گرفته بودن ول نمیکردن :| این شد که سپر کنده شد و کج شد و همون شکلی تا خونه برگشتیم.
یه بار هم تو خیابون بودیم، صندوق عقبو باز کردم دیگه بسته نشد. مجبور شدیم با طناب ببندیمش. البته این تقصیر من نبود؛ ولی خب تو کارنامهء من نوشتنش - _ -
خدائیش دیگه چیزی در موردِ خال و جراحت یادم نمیاد. تصادف که اصلاً. غیر از یکبار که یه دیوونهء بی اعصاب، افسار پاره کرده بود و از فرعی اومد کوبوند به من. هنوووز قیافه شو که بعد از تصادف منتظر بودیم تا افسر بیاد و رفت نشست گوشهء دیوار و سیگار کشید رو یادمه :|
با همهء این صویتا، رانندگی یکی از عشق های(!) منه. هیچوقت ازش خسته نمیشم. مثِ این لبتابم که الان گوشیمو زدم بهش تا جبرانِ باطریِ از دست رفتهء وایـبربازی و ایـنستا بازیش بشه، رانندگی شارژ میکنه منو...
ما را در سایت دنیای ویرانه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: naser
بازدید: 119