آسوده باش؛ ما امور ایران را به فرزندمان رضا واگذار کرده ایم!

خرید بک لینک
ماجرایی خواندنی؛ به روایت آیت الله میرزا مهدی آشتیانی

آسوده باش؛ ما امور ایران را به فرزندمان رضا واگذار کرده ایم!

پایگاه خبری تحلیلی قدس انلاین_مصطفی لعل شاطری:حکیم، عارف و دانشمند شیعه، آیت الله میرزا مهدی آشتیانی در حدود سال 1266 ش (مصادف با 1306 ق) در تهران دیده به جهان گشود. پدرش میرزا جعفر ملقب به میرزا کوچک از شاگردان آقا محمدرضا حکیم قمشه ای و مادرش دختر حاج میرزا حسن آشتیانی، مجتهد معروف تهران بود.

وی پس از فراگیری علوم مقدماتی، فقه و اصول را نزد شیخ فضل الله نوری و آقا سید عبدالکریم مدرس آموخت. میرزا مهدی پس از آن سال ها در تهران مدرس فلسفه و عرفان بود و عنوان استاد رسمی مدرسه ی سپهسالار را داشت و شاگردان فرهیخته ای چون: دکتر محمد ابراهیم آیتی، سید جلال آشتیانی، مهدی حائری یزدی، بدیع الزمان فروزانفر و... تحویل جامعه داد.

این عالم فرزانه در طی 66 سال زندگی، همواره شاهد کرامتی با توسل به ائمه اطهار (ع) بوده است و نمونه ی بارز آن استمدادجویی وی از ائمه (ع) در بحبوبه ی رواج کمونیست در ایران بود. حسین صبوری در کتاب خود به نقل از خود ایشان می نویسد:
بدجوری دلم گرفته بود. مریضی از یک طرف، قرض داری و بدهکاری هم از طرفی دیگر. و از همه بدتر جوشی که برای از بین رفتن دین در کشور ایران می زدم.
حوالی عصر بود و نسیم خنکی توی حیاط می وزید و آب های زلال داخل حوض را موج دار می کرد. قرآن را برداشتم و رو به قبله ایستادم. چند تا صلوات فرستادم و آیه «و عنده مفاتح الغیب» را خواندم و لایِ قرآن را باز کردم. «بسم الله الرحمن الرحیم» سوره «محمد (ص)» آمد.
جواب استخاره، بسیار عالی بود. با این که وضو داشتم به سمت حوض رفتم و دوباره وضو گرفتم. همه ماهی طلایی های داخل حوض جمع شده بودند آنجایی که آب وضو می ریخت روی آب ها! خانه خلوت بود و کسی در منزل نبود.
جانماز حصیری ام را آوردم و انداختم رویِ گلیمی که گوشه حیاط، توی سایه پهن بود. و قامت بستم. دو رکعت نماز حاجت خواندم و ثوابش را اهداء کردم به روح پاک رسول الله (ص). می خواستم بگویم؛ «یا رسول الله (ص)»، ولی نمی توانستم. غلتیدم دو قطره اشک گرم بر روی گونه هایم را که به سوی انبوه ریش هایم در حرکت بود حس کردم. بعدش هم بغضم ترکید و های های زدم زیر گریه. پرده ای از اشک جلوی چشمانم را پوشانده بود و به خوبی، پیش رویم را نمی دیدم. ناگاه از لابلای همان پرده، چشمم افتاد به آقای بلند بالایی که مقابلم ایستاده بود؛
«خدایا! چه می بینم؟ نکند خیالاتی شده ام؟! بله، حتماً خیالاتی شده ام.»
با پشت دست هایم، چشمانم را مالیدم، اشک هایم را پس زدم و با دقت نگاه کردم. نه! خیالاتی نشده بودم. آقایی بلند بالا در برابرم ایستاده بود که مثل خورشید می درخشید و بوی خوشی که از وجودش برمی خواست، فضا را پُر کرده و هوش از سَرَم برده بود. بی اختیار از جا جستم و مؤدبانه در برابرش ایستادم و عرض کردم:
«السلام علیک یا رسول الله (ص)!»

نمی دانم از کجا فهمیدم که رسول الله (ص) است! آقا با مهربانی جواب سلامم را داد و پرسید:
- تو را چه شده است میرزا مهدی؟
من هم که دل پُری داشتم، از خدا خواسته، سفره دلم را باز کردم که:
- آقاجان! این روزها بدجوری دلم گرفته و گیج و منگ شده ام. بی پولی و بدهکاری از یک طرف و بیماری و ناخوشی هم از طرف دیگر، چنگ به گلویم انداخته اند و دارند خفه ام می کنند. حالا این ها به کنار، هر طوری شده تحمل می کنم. اما چیزی که برایم قابل تحمل نیست این است که شاهد از بین رفتن دین و ایمان در این مملکت باشم. این روزها، دینداری و خداپرستی دارد جایش را به بی دینی و ماده پرستی می دهد. جوان های ما دارند کمونیست می شوند و این «تقی ارانی» هم که شده بلندگوی شیطان. می ترسم آخر این مرد، ایران را هم مثل روسیه، بی دین کند...
حرف هایم که به اینجا رسید، آقا لبخندی زد و فرمود:

- ما امورِ ایران را به فرزندمان رضا واگذار کرده ایم.

تا خواستم چیزی بگویم دیدم از آقا خبری نیست. اما آن بوی خوش، مدت ها در فضای منزل باقی ماند. بویی که هرگز همانندش را حس نکرده بودم و تاکنون نیز حس نکرده ام. مدتی به این طرف و آن طرف دویدم. به مطبخ و اتاق ها و حتی کوچه هم سر زدم ولی از آقا خبری نبود! این بود که بار سفر بستم و راه مشهدالرضا (ع) را در پیش گرفتم...

پس از رسیدن به حرم مطهر امام رضا (ع) پیش روی مبارک حضرت ایستاده بودم و در حالی که اشک می ریختم، با توجهِ کامل، زیارتنامه امام رضا (ع) را می خواندم:
«اشهد انک تشهد مقامی، و تسمع کلامی، و ترد سلامی، و انت حی عند ربک مرزوق...»
«شهادت می دهم که تو مرا می بینی، و سخنم را می شنوی، و جواب سلامم را می دهی، و زنده ای و نزد پروردگارت روزی می خوری...»
به اینجای زیارتنامه که رسیدم دیدم آقایی نورانی و ماهرخسار، بر روی تختی از نور، بر فراز ضریح نشسته است و از جمعیت زائرین خبری نیست! آقا در جواب سلام من، فرمود:
- و علیک السلام ای میرزا مهدی. از ما چه می خواهی؟
و من از سیر تا پیاز حرف هایی را که به رسول الله (ص) عرض کرده بودم، خدمت آقا امام رضا (ع) هم عرض کردم. آقا در جوابم فرمود:
- اما قرض هایت ادا خواهد شد. و اما بیماری ات جزوِ قضا و قدر حتمی الهی است که در نهایت به نفع شما می باشد ولی در عین حال عمری طولانی خواهی داشت. و اما از بابت تقی ارانی نگران نباش.
زیرا من ضامنِ کشور ایران هستم و این کشور زیر نظر من می باشد!

با شنیدن این سخنان، آرامش و اطمینان، سرزمین وجودم را تسخیر کرد و گذشتِ زمان صحتِ این دو مکاشفه را به اثبات رسانید.


دنیای ویرانه...

ما را در سایت دنیای ویرانه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: naser بازدید: 137 تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1392 ساعت: 11:43

صفحه بندی