یه گردش به یادموندنی

خرید بک لینک
دروووووووووود

دو هفته پیش که با سارا رفتیم نمایشگاه فرش قرار گذاشتیم این هفته بریم توچال

هفته پیش که خوونه عمو اینا بودم به مهرداد گفتم دوست داره با هامون نیاد تنها نباشیم

قرار بود با سجاد بیاد.

دیروز عصر سارا قرار بود اخر هقته رو با هم خوش باشیم

خوب دیشب نتونست بیاد عروسی دعوت شده بود

امروز صبح ساعت ۹ اومد

دیشب با مهرداد قرار رو گذاشته بودیم ۹:۳۰ دم بام تهران

سجاد فردا امتحان داره نتونست بیاد

صبح که بلند شدم رفتم نون باگت و انگور عسکری و نارنگی خریدم

خدا را شکر ۹:۳۰ مهرداد پیامک زد قرار افتاد ۹:۴۵ دقیقه

بعد دوباره پیامک زده اصلا بیداری

خدا را شکر به موقع رسیدیم

یه چتد دقیقه بعد از ما اومد

قرار شد اول با اتوبوس بریم بالا که الکی خسته نشیم

بعدش رفتیم

به خودم امیدوارتر شدم استقامت بدنیم بدک هم نیست به قول سارا بغل هر سطل آشغال استراحت می کردیم

یکم می رفتیم بالا می گفت اون سطل اشغاله استراحت یادتون نره

طفلک خیلی خسته بود اخه دیشب تا ساعت ۲ بیدار بوده

۶:۳۰ بلند شده از اریا شهر رفته بود خونه و بعد اومده بود اینجا میگفت شب قبل هم جشن تولد دختر عمه اش بوده نخوابیده درست

بهش میگم اوووه کلا سرت خیلی شلوغ شده

ایستگاه اول ایستادیم میوه هامون رو خوردیم یه چند تا عکس هم گرفتیم

مهرداد چند تا عکس قشنگ از خودش گرفته بود جالب بود برام

بعد رفتیم برای ایستگاه دوم تا اونجا سیبمونو گاز زدیم بی خیال این که بده

اونجا یک بود رسیدیم

مونده بودیم بریم بالا یا همون جا بشینیم من پایه بالاتر بودم مهرداد هم بدش نمی یومد

ولی سارا طفلی خسته بود قول دفعه بعد رو داد

مهرداد از یه زن و شوهری پرسید چقدر تا ایستگاه بعد هست گفت یه حدود ۱:۳۰ تا ۲ ساعت

گفت یعنی بریم برای ناهار و اینا بعد خانمه میگفت سخته و یه کوهنورد بهش گفته شیبش بیشتر میشه

اقاهه میگفت نه جوونن بذار برن تو پیرزنی گفت بیا بریم رو نفشه رو ببینیم سارا که بعد ما اومد گفت خوب بین زن و شوهر دعوا راه انداختین و اومدینااا

واای بعدش هی گیر بود رفتید چرا نمیرید و اینا

اخه ما نشستیم پفکی که مهرداد اورده بود رو خوردیم بعد دستشویی هم رفتیم گفتیم بریم

هم سارا مخالف بود هم مهرداد می گفت شاید جایی پیدا نکنیم بشینیم

همون نشستیم الویه ها رو خوردیم مهرداد که با چیبس ساندویچ می گرفت

یهوویی مرده اومد بهمون گفت نرفتید مهرداد گفت گفتیم ناهار بخوریم بعد گفت سنگین میشید

مهردادگفت خوب اینم هست گفت دفعه ی بعد زودتر بیاید و اینااا کلا گیر بود

بهش گفتم برای تو دو تا اوردم اخه یعنی چی یه دوونه می خوری من یه دوونه می خورم اخه

گفتم تو مثل عرفان برای منی اون بود حتما میخورد دست کم کمک می کردیم اینو بر نمی گردوندیم

بهش گفتم بیشتر ورزش کن الان قدت ۱۹۰ دیگه عالی هست باید بری تو کار عرض

بعد ناهار اون یکم روی نیمکت دراز کشید آهنگ گوش داد

من و سارا هم چایی خوردیم و حرف زدیم

دیگه ۳ بود گفتیم بر گردیم باد سرد می یومد

تو راه هی می شستیم چیز می خوردیم

آلاچیق اول نشستیم آب میوه ای که مهرداد اورده بود رو با کیک خوریدیم

یکم رفتیم پایین تر گفتن بشینیم روی نیمکت پسته و چوب شور مهرداد رو بخوریم

من که رو به پایین بود صندلی گفتم عمرا بشینم اینجا مهرداد کلی باهام حرف زد نه بابا بیا ببین چقدر فاصله دار و اینااا. قانع شدم نشستم دیگه

بعد هی می گفت ۱۰۰ متری بعدی دواره میشینیم چی بخوریم و اینا

بعد من گفتم بیاین الویه رو ساندویچ کنیم بخوریم میگه محبوب خیلی میخوریی هااا

گفتم ببین ما معتقدیم بخوریم و ورزش کنیم این طوری هیکلت خوب می موونه

البته نه هر چی هم من خودم خیلی کم چیپس و پفک خوردم

بعد که هی تو راه میگفت بشینیم پسته بخوریم میگم ای بابا اشتها ندارم دیگه میگه بخور و ورزش کن

تو راه میگفتن برو جامپینگ گفتم ۱۰۰ درصد یکی منو ببره اونجا بذار در پرش در ده متر اول سکته کردم مردم

میگفتن با جت اسکی برگردیم گفتم عمراا یعنی چی

بعد ایستگاه اول دوباره نشستیم ته میوه هامو درآوردیم و یه سر تا اخر رفتیم دیگه

اونجا مهرداد با یه نشونه ی قوی انگور پرت کرد به گربه فرار کرد طفلی

گفتم چیکار به این داری میگه این که خوبه یه بار یه گربه حواسش نبود از پشت زدمش ۳ متر رفت هوااا

گفتم این بیچاره رفته پایین پله ها نشسته سارا گفت برو عذر خواهی کن

من بدم نمی یومد بیمونیم اما میخواست بره خونه امنه برای شام

سارا هم گفت میرم خوونه

هیچی قرار شد اونا برن تجریش من هم از اینور برم بلوار دانشجو

مهرداد میایم تو رو برسونیم بعد بریم

میگم من میرم شما برین میگه نه میایم تو رو می رسونیم

اخرش گفتم خوب از این طرف بیاین برید پس

یه تاکسی گرفت همه با هم رفتیم من وسط راه پیدا شدم

گردنش تو افتاب خیلی سوخت بهش گفتم دیگه یقه گرد نپوش باید یقه مردونه می پوشیدی ایستاده اش می کردی گردنت نسوزه

اومدم براش نگاه کردم براش پیامک زدم کمپرس سردش کن و کرم مرطوب کننده بزن

ملا روز خووبی بود و خوش گذشت

گمونم شاید قسمت شد بازم رفتیم

سربلندی ایران و ایرانی


دنیای ویرانه...

ما را در سایت دنیای ویرانه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: naser بازدید: 112 تاريخ: پنجشنبه 18 مهر 1392 ساعت: 22:13

صفحه بندی