دیشب امدند
همسری نبود
من حالم خیلی بد بود سرما خورده بودم مهمونا اینقد دیر اومدن که دیگه من حسابی عصبانی شده بودم.خب بلاخره هنوز 9 نشده بود که رسیدن ... من چای بردم بعدش میوه گذاشتم و همه حرفا حاشیه و کلیشه بود ...
من و مامان رفتیم که شام رو اماده کنیم ساعت تقریبا 10 بود سفره را پهن کردم مامان فسنجون و مرغ پخته بود من و مامان هم تو اشپزخونه شام خوردیم تا مردا راحت باشن...
بازم منو مامان رفتیم برای مرتب کردن اشپزخونه ...ظاهرا بحث اصلی شروع شده ... خب قراره که تا اسفند ماه صب کنیم تازه تا اون موقع هم معلوم نیست جریان چی بشه من خیلی ناراحتم اشک مدام تو چشمام حلقه می زد و همش دلم به حال خودم می سوخت که چرا باید همه مشکلات باید سر راه ما باشه مگه من چه گناهی کردم خیلی خودمو کنترل کرده بودم گاهی نمیشد جلو اشکامو بگیرم میرفتم تو اشپزخونه تا جلو اشکامو بگیرم.
اونا رفتن من رفتم تو رختخوابم من گریه کردم تا 2 نیمه شب کلافه و سر در گمم همسری جواب اس رو نمیده خب تنهاترین ادم منم ... کاش همه چیز به عقب بر می گشت کاش این 2 سال یه خواب بود کاش یه جوری منو زندگیم تمام میشد .... لحظه هام خیلی سخت شده... همش گرفتم اشکم به قول مامان تو استینمه تا کسی چیزی میگه من ناراحت میشم ....
تمام شادابی 2 سال پیشم رو از دست دادم صبح با چشم های پف کرده پا میشم منتظر هیچ چیز قشنگی نیستم....چیزی خوشحالم نمیکنه ...حس پیری میکنم .... حس شکست خوردن.... حرفای دیگران تو سرم تاب میخوره ترس اینا دارم که اگه بقیه بفهمن چی میشه ... اینه نگفتم بهت خود کرده رو تدبیر نیست... واااااااااااااااای چقد زندگی برام داره سخت میگذره ... چیزی رو میبینم که حتی لحظه ای در گذشته با خودم تصور نکرده بودم...
خدایا حکمتش با تو ...رنج و دردش هم تحمل می کنم...
خداجونم کمکم کن خیلی دلگیرم ....
ما را در سایت دنیای ویرانه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: naser
بازدید: 140